سفارش تبلیغ
صبا

مکنون

اگر برای چو من، در دل شما جا نیست 

و گرچه پیرم و دیگر امید و پروا نیست

گمان مدار که من بی خیال عشق تو ام

چه چاره چون که دل از چهره خوب پیدانیست

هزار جلوه  در آن قصر ساده ات داری

ولی عمارت این سینه « آه »  برپا نیست

نگار بی دل و یار قرار دار!! چه سود؟

جنون نهایت این عشق های طوفانیست

سپیدی سرموی مرا تماشا کن

نتیجه ی شب و دیوار و اشک پنهانی است

دلم چه زیر و زبر شد ، سکوت ویرانگر!

چقدر بغض تو مثل هوای بارانیست


نوشته شده در چهارشنبه 92/12/28ساعت 4:13 عصر توسط متین| نظرات ( ) |

در شرح حکایت طوطی و بازرگان از مثنوی معنوی جناب مولانا

 

باز طبع شعر من طوطی صفت

دست می گیرد کتاب معرفت

از لب چون قند مولانای بلخ

نکته خواهد گفت از شیرین و تلخ

تیغ حکمت بازهم بران شده

نوبت طوطی و بازرگان شده

شرح بایدگویم از این داستان

گل بباید چینم از این بوستان

آدمی در گفته ی حق جلی

هست بازرگان در این عالم ولی ...

نیک باید جان خود سودا کند

کار دنیا در پی عقبا کند

هر که باید با مطاعی بیش و کم

پای بگذارد به فردای حَکَم

طوطی جان است اما در قفس

سخت در حبس نفس ها و هوس

شکوه دارد جان با ایمان همی

از فراق دوستی یا هم دمی

هست دنیا سجن جان، بازار تن

پس همی جان جهانی در مهن

جمله دل ها همچو طوطی بی کسند

لاجرم تا زنده ،اندر محبسند

گر خبر آرد دلی از بوستان

از جنان حق چنان هندوستان

می شود سرشار شوق و اشتیاق

جان دهد شاید همی از این فراق

« هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش»

یار هندی گفت با ایمای خود

بر نگار بند اندر پای خود

از چه با مردم زبان بازی کنی

تا به کی در حبس طنازی کنی

چون تو را شوق پریدن در سر است

گر خموشی برگزینی بهتر است

چاره ی هجر جنان و این هبوط

هست در تریاک غوغای سکوت

« هر که را اسرار حق آموختند

مهر کردند و دهانش دوختند»

هر چه از این مردمان دوری کنی

و از نگاه خلق مسطوری کنی

هست امیدت که بگشایی پری

جان از این حبس جهانی در بری

گفت پیغمبر که تا پیش از نفیر

خود بیا با اختیار خود بمیر

قصه ی طوطی و بازرگان رسید

تا بدانجایی که آن مرغک پرید

موت پیش از موت رمز جستن است

راه ِ از زندان تن در رفتن است

راه عشقش را به پای سر رویم

 

«ما زبالائیم و بالا می رویم »

 

متین


نوشته شده در شنبه 92/12/24ساعت 10:39 صبح توسط متین| نظرات ( ) |

تو همان ساده ی همساده بمان اما من

ناگزیرم که به ییلاق جنون سر بزنم

 

ناگزیرم بروم تا سر صحرای فراق

باده بردارم و پیمانه مکرر بزنم

 

مثل یک قمری پر بسته فقط در رویا

می توانم که به آفاق  زمین پر بزنم

 

تو بمان تا بروم زود و بمان برگردم

میروم بر در احساس غزل در بزنم

 

می روم زل بزنم باز به چشمان خدا

مثل ققنوس بر این پیکره آذر بزنم

 

عکس تمثال تو ای دوست به همراه من است

می روم با رخ تو طعنه به محشر بزنم

 

من مریض غم این قافیه هایم یعنی

مستعدم لب خود بر لب ساغر بزنم

 

مستعدم که از این وادی سرگردانی

دل خود برکنم و کوس مقدر بزنم

 

می روم باز و اینبار که برخواهم گشت

دوست دارم که قدم در شب قیصر بزنم

 

                                        شب قیصر شب توصیف غزل های محال

                                        من کجا تا قدم آرم پی آن  پای غزال

 

رد این داغ چنان مانده به روی بدنم

«حرف ها دارم اما بزنم یا نزنم»‌‌‌

 

دو به شکم که در این محفل بی رنگ و ریا

« چه کنم حرف دلم را بزنم یا نزنم»

 

عهد بستم نسرایم به جز از وصف نگار

« زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم»

 

صنمی کوش که من بت بپرستم یا نه

« کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم»

 

باز هم دام نگار من و یک کنج بهشت

« دست بر میوه ی حوا بزنم یا نزنم»

 

این هوس نیست ، تمنای وصال است بگو

«خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم»

 

دم ز شاگردی شیوا سخنی چون قیصر

«بزنم یا نزنم؟ ها ! ؟ بزنم یا نزنم »

 

                                                      شب قیصر شب یلدای منو آن بهتر

                                                       روم احساس مرا فتح نماید قیصر

 

 


نوشته شده در یکشنبه 92/12/11ساعت 12:52 عصر توسط متین| نظرات ( ) |