سفارش تبلیغ
صبا

مکنون

من خراب آبادی ام، کاشانه می خواهم چکار

ساکن صحرای عشقم ، خانه می خواهم چکار

غرق اشک و شعله ام در بزم عشاق ای دریغ

من خود شمعم دگر پروانه می خواهم چکار

مرغ عشقم در قفس وقتی که بالم بسته است

بی پر پرواز ، آب و دانه می خواهم چکار

فارغم از عقل و بی تو مردمان دیوانه اند

من خودم دیوانه ام ، دیوانه می خواهم چکار

عشق را تفسیر کردن اول بیچارگی است

قصه کم کن باوفا ، افسانه می خواهم چکار

باده نوشان در سکوت شهر نحوا کرده ام

کنج صحرا نعره ی مستانه می خواهم چکار

متین


نوشته شده در سه شنبه 93/1/19ساعت 8:34 صبح توسط متین| نظرات ( ) |

گل یاسی و عجب عطر و چه بویی مادر!

تو بهشتی ، تو خدا سیرت و خویی مادر!

نه تو حوضی که چنان نهر تو جاری هستی

تو روان بر سر هر برزن و کویی ، مادر!

خَلق تو احمدی و خُلق تو محمودی بود

هر چه باشد که شما مادر اویی مادر

یاس رخساره تان رنگ قمر بود ولی

چند روزی است شقایق سر و رویی مادر

سال ما نو شده یعنی که بهاری شده ایم

تو ولی مثل خزان ... سرّ مگویی مادر

همه رفتند پی عشرت و ما تنهاییم 

همه گِردند سر سبزه و جویی ، ما ، « در»

حافظ این شعر که گفتی به چه اندیشیدی

دوش می آمد و رخساره ... نگویی مادر!!


نوشته شده در پنج شنبه 93/1/14ساعت 4:58 عصر توسط متین| نظرات ( ) |