سفارش تبلیغ
صبا

مکنون

سینه ام محتاج بود و از بیانش عار داشت

درد دل ها در درونش با خود دلدار داشت

پیر دیری دوش دیدم، بر سرش دستار داشت

گفت با من زین حکایت ، حکمت بسیار داشت

 

بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت

و اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌های زار داشت

 

غرق حیرت بودم این آوای همچون داد چیست؟

نغمه ی عشق است؟ نه ، ظلم است یا بیداد ؟ چیست؟

در دلم داغی نشست و ماتمی افتاد ، چیست؟

پس دگر تکلیف ما اندر فراق آباد چیست؟

 

گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست

گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت

 

بود مالامال درد و داغ و در سوز و گداز

گاه رو می کرد باز و گاه اندر انقباض

چشم می بست و به ناگه دیده را می کرد باز

گفتمش با طعنه، ای دلداده ی دور از طراز

 

یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض

پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت

 

رو ترش کرد و چنان که چرخ گردون زآن اوست

آنچنان که ، هی ! چرا عقلت به گمراهی فروست

یا که گویی با سفیهی بی خرد در گفتگو ست

گفت دارد نکته ای؛ باریکتر از تار موست

 

در نمی‌گیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست

خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت

 

پیر گفتا خیز تا سیر گل و بستان کنیم

هر چه را معشوق می فرماید، از جان آن کنیم

باید این بنیاد را در طرح خود ویران کنیم

خشکی این باغ را سیراب از باران کنیم

 

خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم

کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت

 

گفت خیز آخر جوان این سان دگر خامی مکن

خویش را محکوم حکم تلخ ناکامی مکن

این  دل شاداب را محزون به آرامی نکن

بین عقل و دل درون خویش نمامی مکن

 

گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن

شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت

 

پیرمردی بود اما گوئیا در کنج دیر

داشت گویا سبقه ی اصحاب احمد، چون زبیر

روح من را داد در آفاق و انفس ، خوب طیر

تا بیابم از درون خویش از عصیان و خیر

 

وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر

ذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشت

 

همچو مولانا که خورشیدش فکند اندر کنشت

خفته بودم در میان حجره ای بی سقف و خشت

مانده بودم در بیابانم کنون یا در بهشت

دست رفت و با قلم این بیت را از سر نوشت

 

چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت

 

شیوه ی جنات تجری تحتها الانهار داشت



م.ش (متین)


نوشته شده در شنبه 96/10/9ساعت 4:17 عصر توسط متین| نظرات ( ) |