سفارش تبلیغ
صبا

مکنون

این بخت ناهموار می دانست ، من با تو شاهنشاه و سلطانم

نامرد رفت و انقلابی شد، پایین کشید از مُلک ایرانم

 

من رفتم و با حسرتی پر درد ، ننگ فراری بودنم حالا

مانده به این پیشانی خسته ، من شاه مخلوعی پریشانم

 

کاخم شده ویرانه و من هم ،در قاهره با قهر می میرم

من عاشق چشمان تبریزی با ابروان طاق بستانم

 

ای آریایی تن ، تنت آباد، ای لیلی مجنون به بارآور

دارم برای با تو بودن باز، از خواجه ی شیراز می خوانم

 

من با حساب دوریِ از تو ، درگیر دردی  تلخ خواهم شد

شیخ بهایی را خبر کردم ، گفتم مریض جبر و جبرانم

 

ای کاش جای این نسیم از شرق، امداد می آمد ولی غربی

باور نمی کردم ولی حالا بیمار  آذربای جانانم

 

من با خیال تو سوار تاب ، در باغ ارکیده پر از لبخند

اما نبیند روز بد چشمت ، بی تو  ... نمی دانم ، نمی دانم

 

م.ش (متین)


نوشته شده در دوشنبه 96/11/2ساعت 2:11 عصر توسط متین| نظرات ( ) |