مکنون

ای قرن تلخ یک هزار و سیصد و اندی!

چندین هزاران کشته مانده رخت بربندی؟

آیا حواست هست بین چند صد عاشق

فصل جدایی بی دلیل و منطق افکندی؟

چندین هزاران چشم را گریانده ای، حالا...

داری به این دار مصیبت  دیده می خندی

ای قرن مسحور! ای سراسر داغ! ای منحوس!

سرشار حسرت از تو شد هر آرزومندی

ای قرن بد فرجام! آخر بر چه آئینی؟

تو بر کدامین مسلک نابود پابندی؟

این آخرین فصل پر از غم را بیا بگذر

بگذر از این طغیان بی باری و بی بندی

چندی گذشت و جز غم اندر چنته ات ؟ حاشا

جز غصه هم هر گز نیاید در برت چندی

خوب است حالا می روی قطعا چو می ماندی

تو ریشه ی انسانیت از بیخ می کندی

شاید تو رفتی و هزارو چارصد آورد

بر روی لبها خنده ، در آفاق خرسندی

 

م.ش(متین)


نوشته شده در شنبه 99/8/3ساعت 12:54 عصر توسط متین| نظرات ( ) |