سفارش تبلیغ
صبا

مکنون

دیر بازیست که ما غرق نگاهت هستیم
خسته و منتظر و چشم به راهت هستیم

مدتی هست تو را شعر سرودن جرم است
ما همان شاعر پر جرم و گناهت هستیم

بود گهگاه خبر از تو که خواهی آمد
تشنه ی آن خبر گاه به گاهت هستیم

می کشی آه ، شنیدم، چو ببینی ما را
ما همان زنده به گورانِ ز آهت هستیم

نکند باز تو سر در دل چاهی کردی
ما ولی دلشده ی مسجد و چاهت هستیم

اربعین است ، و ما گریه کن غم هایت
ما پریشان تو و شال عزایت هستیم

 

 


نوشته شده در پنج شنبه 90/10/22ساعت 3:25 عصر توسط متین| نظرات ( ) |

مسافر ، مونده چشم من به راهت تا تو برگردی

دیگه خسته شده عالم از این تنهایی و سردی

 

چرا این جاده ی دوری ، نداره خط پایانی

مگر حال دل من را ، نمی بینی ، نمی دانی ؟

 

بیا که قسمت طوفان تمام بید مجنون شد

من افتادم زپا از غم ، دلم خون شد ، دلم خون شد

 

تو تنها آرزوی من ، منم تنها تر از تنها

عطشناکم به دیدارت ، ملولم از شنیدن ها

 

هوای سینه ام آخر ، بدون بودنت تنگه

سکوت عشق سنگینه، گل لبخند کمرنگه


نوشته شده در دوشنبه 90/10/19ساعت 2:19 عصر توسط متین| نظرات ( ) |

سال نوی مسیحی و ماه محرم است

یعنی که وقت شادی و غم ? جشن و ماتم است

راهب درون دیر چه می دید زانکه گفت

بالای نیزه ها سر عیسی ابن مریم است


نوشته شده در دوشنبه 90/10/12ساعت 1:12 عصر توسط متین| نظرات ( ) |

خاطر منو مشوش میکنه حرفای تازت
تو خوابم فقط یه چیزه ،... شب تشییع جنازت
 
انگاری داری می میری ، من میخوام بازم بمونم
تو عوض میشی همیشه ، من ولی بازم همونم
 
شبای ترانه گفتن ، شبای با تو درازه
من فقط تو رو می خواستم ، به کسی نگی یه رازه
 
توی شعرای دروغم ، تو همیشه حرف راستی
من که می خواستم فدات شم ، عزیزم خودت نخواستی
 
حالا هی برام پیامک می زنی می گی کجایی
اینا دیگه عاشقی نیس ، به اینا می گن گدایی
 
کسی که تو زندگی م نیس ، صد سال سیاه نباشه
وقتی من رو دوس نداره ، هرجا که دوس داره باشه

نوشته شده در پنج شنبه 90/10/8ساعت 11:3 صبح توسط متین| نظرات ( ) |

یه حس مبهمی میگه
میخوای از من جدا باشی
نمیخوای پیش من باشی
میخوای تنهای تنها شی
 
همیشه آرزوم بوده
تو رنگ آسمون باشی
همه دنیا کر و لالن
تو با من هم زبون باشی
 
دل تو با دلم بسته س
نگو که سینه مون خسته س
نگو که سیری از چشمام
نگو که بختمون بسته س
 
کلید عشق من دست
تو مونده ای بهار من
بیا صندوقچه رو وا کن
بیا ای هم قطار من
 
کجای قصه رو خوندی
که دیگه از لبام سیری
برا قلب خودت می گم
تو بی من زود می میری 

نوشته شده در پنج شنبه 90/10/8ساعت 10:52 صبح توسط متین| نظرات ( ) |

   1   2      >