سفارش تبلیغ
صبا ویژن

مکنون

به آن چشمان طوفانی چنان آرام من بردی 

که حیرت می کنم حالا مرا آرام می خواهی

من آن شیر ژیانم کز پی آهو دویدم ؛ تو ...

چه سان ای بره آهو شیر را در دام می خواهی

من از این ننگ خشنودم که در پای تو می سوزم 

سرت بادا سلامت چون مرا بدنام می خواهی 

به کامم مانده طعم آن دو لبهای گوارایت 

به جرم کامرانی ، خود مرا ناکام خی خواهی

من از این درد می میرم و خواهی گفت زیر لب

چگونه رفته ای اما ، مرا آرام می خواهی


نوشته شده در شنبه 99/3/10ساعت 9:27 صبح توسط متین| نظرات ( ) |

دارم برایت اشک می ریزم ، نمی دانی

ای آنکه آرامی و آرام دل و جانی

من حرفها دارم درون سینه ام با تو

حتما خودت حرف مرا ناگفته می دانی

چشمم گره می خورد وقتی با دوجشم تو 

خوشحال بودم که تو داری درس می خوانی

درس وفا در جنون درس محبت را 

یعنی که عاشق هستی و معشوق می مانی

ای در طراوت مثل فروردین ، دلت آباد

وی آنکه در احساس مثل مهر و آبانی

آسان نخواهم داد این مهر تو را از دست

عشقت نمی آمد به دست من به آسانی

انصاف کن من تا کجا احساس پروردم

تو با کدامین منطق این احساس می رانی

لیلی فقط با ناز کردن عشق مجنون شد؟

بر دلبران تو سرونازی ، ناز ایشانی

آن واجب الموجود می داند که تنها تو

محبوب این بیچاره در این دارامکانی

دارد طنین مرگ می آید به گوش من

هش دار ای عشق تو باقی ما بقی فانی

قلب سلیمانی من را کن ترور اما

من بازخواهم گشت با سردار قاآنی


نوشته شده در دوشنبه 98/12/12ساعت 9:29 صبح توسط متین| نظرات ( ) |

لعنتی اینهمه آن حنجره تخریق نکن

بی ثمر داد نزن ، از پی هم جیغ نکن

نفرت از خود به رگم اینهمه تزریق نکن

پا مزن ، پیش مکش، کش نده ، تحمیق نکن

 

کت و شلوار مرا پاره از آن تیغ نکن

 

وقت آن است که با کون و مکان لج بکنم

سر این استر پا بسته به یَم کج بکنم

صورت مسئله را ساده به مخرج بکنم

خویش را کعبه کنم ، گرد خودم حج بکنم

در درستی طوافم ، تو که تحقیق نکن

 

کت و شلوار مرا پاره از آن تیغ نکن

 

من همانک که به این در به پناه آمده ام

روزگاری نه پی حشمت و جاه آمده ام

من بدبخت که با خلق تو راه آمده ام

گاه تند و گهی آهسته و گاه آمده ام

با پسرهای همه مست تو تطبیق نکن

 

کت و شلوار مرا پاره از آن تیغ نکن

 

من دگر خسته ترم از تو حریفم چه کنم

به درک، فکر کن اینگونه ضعیفم چه کنم

بنده اصلا نه متینم نه شریفم چه کنم

صنعت هسته ای ام ، ای تو ظریفم چه کنم

نده سیمان به دهان من و تعلیق نکن

 

کت و شلوار مرا پاره از آن تیغ نکن

 

من همان عاصی صدبار پر از برهانم

چند روزی است رباعی و غزل می خوانم

خوب این است که وضع دل خود می دانم

به فدای سرمن بی سر و بی سامانم

شرم از این من دلبسته به تفریق نکن

 

کت و شلوار مرا پاره از آن تیغ نکن


نوشته شده در جمعه 98/2/20ساعت 12:45 عصر توسط متین| نظرات ( ) |

این بخت ناهموار می دانست ، من با تو شاهنشاه و سلطانم

نامرد رفت و انقلابی شد، پایین کشید از مُلک ایرانم

 

من رفتم و با حسرتی پر درد ، ننگ فراری بودنم حالا

مانده به این پیشانی خسته ، من شاه مخلوعی پریشانم

 

کاخم شده ویرانه و من هم ،در قاهره با قهر می میرم

من عاشق چشمان تبریزی با ابروان طاق بستانم

 

ای آریایی تن ، تنت آباد، ای لیلی مجنون به بارآور

دارم برای با تو بودن باز، از خواجه ی شیراز می خوانم

 

من با حساب دوریِ از تو ، درگیر دردی  تلخ خواهم شد

شیخ بهایی را خبر کردم ، گفتم مریض جبر و جبرانم

 

ای کاش جای این نسیم از شرق، امداد می آمد ولی غربی

باور نمی کردم ولی حالا بیمار  آذربای جانانم

 

من با خیال تو سوار تاب ، در باغ ارکیده پر از لبخند

اما نبیند روز بد چشمت ، بی تو  ... نمی دانم ، نمی دانم

 

م.ش (متین)


نوشته شده در دوشنبه 96/11/2ساعت 2:11 عصر توسط متین| نظرات ( ) |

سینه ام محتاج بود و از بیانش عار داشت

درد دل ها در درونش با خود دلدار داشت

پیر دیری دوش دیدم، بر سرش دستار داشت

گفت با من زین حکایت ، حکمت بسیار داشت

 

بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت

و اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌های زار داشت

 

غرق حیرت بودم این آوای همچون داد چیست؟

نغمه ی عشق است؟ نه ، ظلم است یا بیداد ؟ چیست؟

در دلم داغی نشست و ماتمی افتاد ، چیست؟

پس دگر تکلیف ما اندر فراق آباد چیست؟

 

گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست

گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت

 

بود مالامال درد و داغ و در سوز و گداز

گاه رو می کرد باز و گاه اندر انقباض

چشم می بست و به ناگه دیده را می کرد باز

گفتمش با طعنه، ای دلداده ی دور از طراز

 

یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض

پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت

 

رو ترش کرد و چنان که چرخ گردون زآن اوست

آنچنان که ، هی ! چرا عقلت به گمراهی فروست

یا که گویی با سفیهی بی خرد در گفتگو ست

گفت دارد نکته ای؛ باریکتر از تار موست

 

در نمی‌گیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست

خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت

 

پیر گفتا خیز تا سیر گل و بستان کنیم

هر چه را معشوق می فرماید، از جان آن کنیم

باید این بنیاد را در طرح خود ویران کنیم

خشکی این باغ را سیراب از باران کنیم

 

خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم

کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت

 

گفت خیز آخر جوان این سان دگر خامی مکن

خویش را محکوم حکم تلخ ناکامی مکن

این  دل شاداب را محزون به آرامی نکن

بین عقل و دل درون خویش نمامی مکن

 

گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن

شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت

 

پیرمردی بود اما گوئیا در کنج دیر

داشت گویا سبقه ی اصحاب احمد، چون زبیر

روح من را داد در آفاق و انفس ، خوب طیر

تا بیابم از درون خویش از عصیان و خیر

 

وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر

ذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشت

 

همچو مولانا که خورشیدش فکند اندر کنشت

خفته بودم در میان حجره ای بی سقف و خشت

مانده بودم در بیابانم کنون یا در بهشت

دست رفت و با قلم این بیت را از سر نوشت

 

چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت

 

شیوه ی جنات تجری تحتها الانهار داشت



م.ش (متین)


نوشته شده در شنبه 96/10/9ساعت 4:17 عصر توسط متین| نظرات ( ) |