سفارش تبلیغ
صبا ویژن

مکنون

کسی خبر زمن و این دل خراب ندارد

منی که زندگی ام جز کمی عذاب ندارد

تمام هستی خود را فدای روی تو کردم

کسی که هیچ ندارد غم از حساب ندارد

فدایی تو و روی تو گر شوم چه ملالی

فدایی تو دگر ، ترسِ از عتاب ندارد

تمام روز من آشفتگی و در دل شبها

دو چشم من زخیال رخ تو خواب ندارد

شبیه بارش باران سرشک از سر چشمم

چنین مطار مداوم ، سر سحاب ندارد

شکسته است مکرر دلم زدوری رویت

ببخش عکس تو بر دل اگر که قاب ندارد

 

بیا و یادی از این کشته فراق خودت کن

مگر که فاتحه بر کشتگان صواب ندارد


نوشته شده در شنبه 100/2/4ساعت 10:50 صبح توسط متین| نظرات ( ) |

چه دردی دارد این دلتنگی قداره بند من

که می داند تو هستی چند کوچه آنطرف تر

بعد می بندد سر راه گلویم را

و صد گزمه نخواهد شد حریف این گریبانگیر زخمی 

عاشق گردن کش در حسرت دیدار تو مانده 

چه دردی دارد این دلتنگی نامرد

 

دلم تنگ است 

می فهمی؟

 

# بداهه

 


نوشته شده در شنبه 100/1/21ساعت 12:7 عصر توسط متین| نظرات ( ) |

ای قرن تلخ یک هزار و سیصد و اندی!

چندین هزاران کشته مانده رخت بربندی؟

آیا حواست هست بین چند صد عاشق

فصل جدایی بی دلیل و منطق افکندی؟

چندین هزاران چشم را گریانده ای، حالا...

داری به این دار مصیبت  دیده می خندی

ای قرن مسحور! ای سراسر داغ! ای منحوس!

سرشار حسرت از تو شد هر آرزومندی

ای قرن بد فرجام! آخر بر چه آئینی؟

تو بر کدامین مسلک نابود پابندی؟

این آخرین فصل پر از غم را بیا بگذر

بگذر از این طغیان بی باری و بی بندی

چندی گذشت و جز غم اندر چنته ات ؟ حاشا

جز غصه هم هر گز نیاید در برت چندی

خوب است حالا می روی قطعا چو می ماندی

تو ریشه ی انسانیت از بیخ می کندی

شاید تو رفتی و هزارو چارصد آورد

بر روی لبها خنده ، در آفاق خرسندی

 

م.ش(متین)


نوشته شده در شنبه 99/8/3ساعت 12:54 عصر توسط متین| نظرات ( ) |

حالا برای آنکه دلم را رفو کنم
باید تو را درون خودم جستجو کنم
من آن ترنمِ مِیِ بر روی ساغرم
کز تشنگی دوباره سر اندر سبو کنم
رو گر هزار دفعه بگردانی ام چه باک
من بیخودم زخویش و بسوی تو رو کنم
یکسال و زجر عمر من و دوری ات گذشت
فکری نشد به حال غم در گلو کنم
من جبری ام و جبر زمین گفته تا ابد
باید که سر به جیب تمنا فرو کنم
این باغبان محتضر از باغ مانده است
هرگز نشد به فصل خزان گرچه خو کنم
حالا که نوبهار شد و غنچه کرده است
آلاله آورید و گذارید بو کنم

م.ش (متین)


نوشته شده در شنبه 99/8/3ساعت 12:44 عصر توسط متین| نظرات ( ) |

به آن چشمان طوفانی چنان آرام من بردی 

که حیرت می کنم حالا مرا آرام می خواهی

من آن شیر ژیانم کز پی آهو دویدم ؛ تو ...

چه سان ای بره آهو شیر را در دام می خواهی

من از این ننگ خشنودم که در پای تو می سوزم 

سرت بادا سلامت چون مرا بدنام می خواهی 

به کامم مانده طعم آن دو لبهای گوارایت 

به جرم کامرانی ، خود مرا ناکام خی خواهی

من از این درد می میرم و خواهی گفت زیر لب

چگونه رفته ای اما ، مرا آرام می خواهی


نوشته شده در شنبه 99/3/10ساعت 9:27 صبح توسط متین| نظرات ( ) |