سفارش تبلیغ
صبا

مکنون
دل نوشته هایی که بوی انتظار میدهد 

گفتم 

هر روز در چشمهایش نگاه کن

خوب نگاه کن

اما حرف نزن

و به عکسش وقتی که نیست

و آنگاه که بغض کردی

گریه نکن

حرف هم نزن

آنوقت

کاغذ و قلم بدست بگیر

خوب گفتم؟

 

پرسیده بود : چطور می توانم شاعر شوم؟

 

 

م.ش متین


[ پنج شنبه 95/10/16 ] [ 9:43 صبح ] [ متین ] [ نظرات () ]

دبستان که بودم معلم علوم می گفت دو زیستان در اثر تغییرات محیطی علاوه بر شش، آبشش هم دارند. 

 

بعدها مدیرمان می گفت کار سرما و گرما  نمی شناسد

 

میگفتند  دمای 60 درجه اهواز را 46 درجه اعلام می کنند

 

تاکسی دار می گفت لعنت به ماشینهای تک سر نشین

 

مسافر اما مانده بود کنار خیابان

نه تاکسی بود و ....

 

دود شش را خلق خواهد کرد خدا

 

شاید برای نسل های بعد

 

اما امروز هم مثل هر روز

 

هوا درد می کرد و من درد می کشیدم از دود  انسانهای بی بخار ماشینی

 

چشمان برزخی شهر گاهی باز می شود تا ببیند صورت ماورای این هوای پر از هوی را

 

خدایا هوای ما فرزندان حوا را داشته باش

 

 

م.ش (متین)


[ پنج شنبه 95/10/16 ] [ 9:42 صبح ] [ متین ] [ نظرات () ]

ای عشق مانده در قفس سینه ای سترگ

ای روح منعطف شده یا ایها البزرگ

یکجا نشین خلوت پر ازدحام شهر

از پا نشسته ی شرر تیغ و تیر و زهر

چالاک کوچه های پر از پیچ انتظار

ای بی قرار خاطر این مرد بی قرار

قلبم شکسته بسته ی آن اخم های توست

این سینه جذب  تیغ سرانگشت و زخم توست

حالم برای رجعت صد باره ام بد است

جشن وصال و پیرهن پاره ام بد است

بی آبروی پیش تو ام ایها العزیز

عرض مرا به جان تو پیش خودت نریز

این قبض بی دلیل مرا زود تر ببر

بازار مصر و عبد و ...  بیا زودتر بخر

من بی تو لنگ راه و زمینگیر می شوم

من بی تو خسته می شوم و پیر می شوم

 

 

 

م.ش متین


[ پنج شنبه 95/10/16 ] [ 9:41 صبح ] [ متین ] [ نظرات () ]

به نام خدا

«حقیر دارای فوق لیسانس معماری از دانشکده ی هنرهای زیبا هستم . اما کاری را که اکنون انجام می دهم نباید به تحصیلاتم مربوط دانست. حقیر هرچه آموخته ام از خارج دانشگاه است .... » 

اینها را من نمی گویم . اینها سخنان سید مرتضی آوینی است در معرفی او از خودش. آنها که دهه ی شصت را به یاد می آورند ، با صدای آژیر قرمز و فریادهایی که در کوچه ها شنیده می شد تا مردم را مجاب کند که چراغهای خانه را خاموش کنند تا به زعمشان خلبان هوپیماهای عراقی که حالا بالای سر شهر بودند ، هدف خود را پیدا نکنند ، خاطره دارند و حتما یادشان هست که پنج شنبه شب ها هرچند انتخاب زیادی نداشتند – چون تلویزیون دو کانال بیشتر نداشت – اما مستندی شیرین و معنوی را می دیدند به نام « روایت فتح » که برای ساعتی هم که شده حال و هوای فرزندان و رزمندگان میهن در جبهه های جنگ را به خانه ها می آورد.

اما شاخصه ی اصلی این برنامه صدای گرم و آرام و روحانی سید مرتضی آوینی بود. صدایی که از سید مرتضی و روح آسمانی او هویت گرفت و هنوز هم به نسل هایی که حتی او را ندیده اند ، هویت بخشی می کند.

... حالا سال ها گذشته و من در گذرگاه های بهشتی کوچک در جنوب تهران ، راه می روم تا از لابلای آلاله های شهید خود را بر سر مزار آن شهید برسانم. 

مقبره ای که برای سید مرتضی ساخته اند قدری متفاوت است. طی ساعتی که آنجا به انتظار می مانم جوانان زیادی بر مزار او می آیند و فاتحه ای می خوانند و می روند.  بوی گلاب و اسفند ، شش دانگ حواس را از خاک جدا می کند و راهی افلاک. 

دوران جوانی سید مرتضی آنچنان که بعضی از روی صداقت و برخی نیز از سر حسادت و عداوت ، اغراق آمیزتر نیز گفته اند چندان حال و هوای دینی و مذهبی ندارد. چرا که مرتضی آن روزها خود را کامران آوینی معرفی می کرد و اشعار فروغ فرخزاد و احمد شاملو و مهدی اخوان ثالث می خواند. کراوات می زد و به فلسفه ی غرب علاقه مند بود. او صادقانه درباره ی خود و جوانی اش اینچنین گفته است :

« ... تصور نکنید که من با زندگی به سبک و سیاق متظاهران به روشنفکری نا آشنا هستم. خیر . من از یک راه طی شده با شما حرف می زنم. من هم سال های سال در یکی از دانشکده های هنری درس خواهنده ام. به شب های شعر و گالری های نقاشی رفته ام. موسیقی کلاسیک گوش داده ام . ساعت ها از وقتم را به مباحث بیهوده درباره ی چیزهایی که نمی دانستم گذرانده ام. من هم سال ها با جلوه فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیسته ام. ریش پروفسوری و سبیل نیچه ای گذاشته ام وکتاب « انسان موجود تک ساحتی » هربرت ماکوزه را – بی آنکه خوانده باشم – طوری دست گرفته ام که دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند : عجب! فلانی چه کتابهایی می خواند ، معلوم است که خیلی می فهمد ... »

به عنوان یک خبرنگار و علاقه مند به هنر و ادبیات ، همیشه به سید مرتضی به عنوان یک اسطوره نگاه می کنم و هر بار در جلسات ادبی و هنری شرکت می کنم ، خود را در ابتدای راهی می بینم که او پیموده است.

بی شک تحول اساسی در زندگی این شاعر ، نقاش و هنرمند تجدد گرا آنجایی رخ داد که دل به بهار انقلاب داد و ناگاه در گذرگاه تکنیک و تکنولوژی به صراط مستقیم عشق وارد شد. او با شروع انقلاب تمام نوشته هایش را اعم از ادبی ، فلسفی و داستان و ... در چند گونی ریخت و  سوزاند و تصمیم گرفت که دیگر چیزی که حدیث نفس باشد ننویسد و خود را از میان بردارد تا هر چه هست خدا باشد. او بی آنکه خویش را در پس دوربین فیلم برداری و ژست های هنرمند مابانه گم کند به دنبال گمشده ی خویش می گشت.

او جایی نوشته : « کسی که فیلم می سازد اثر تراوشات درونی خود اوست . اما اگر انسان خود را در خدا فانی کند ، آنگاه این خداست که در آثار او جلوه گر می شود. حقیر این چنین ادعایی ندارم ولی سعی ام بر این بوده است»

او پس از انقلاب بی آنکه هوای هنرمندی داشته باشد در جهاد سازندگی مشغول به فعالیت شد و در ترکمن صحرا به خدمت خلق پرداخت و در ماجرای سیل خوزستان امدادگری کرده و به قول خودش به جهاد رفت تا برای انقلاب بیل بزند: « با شروع کار جهاد سازندگی در سال 58 به روستاها رفتیم که برای خدا بیل بزنیم اما بعدها ضرورت های موجود رفته رفته ما را به فیلم سازی کشاند»

سید مرتضی مجموعه های مستندی را در مورد جنگ ساخت و در گلواژه هایی که در متن آن می خواند ، بلندای تفکر خویش را به دل ها الهام می کرد. همسرش می گفت : « هربار که او از جبهه می آمد تا فیلم ها را تدوین کند ، نیمه ی شب بر می خواست و نماز شب می خواند و آنگاه پشت میز تدوین می رفت و با صدای خود لحظه ها را آنگونه که می خواست ثبت می کرد.»

مقالات سید مرتضی از آنجا که به ذائقه ی برخی خوش نمی آمد مغفول ماند و نظریات او در حوزه ی هنر ، سینما ، اقتصاد ، نظام آموزشی و ... به ورطه ی فراموشی سپرده شد .

او در اواخر سال 1370 به فرمان رهبر انقلاب ، موسسه ی فرهنگی روایت فتح را تاسیس کرد تا رسالت انتقال مفاهیم و دست آوردهای دوران دفاع مقدس به نسل های بعدی را به عهده گیرد.

مرتضی آوینی و گروه فیلم برداری روایت فتح سفر به مناطق جنگی را از سر گرفتند و طی مدتی کمتر از یک سال ، کار تهیه ی شش برنامه از مجموعه ی ده قسمتی شهری در آسمان را به پایان رساندند. این برنامه به واقعه ی محاصره ، سقوط و بازپس گیری خرمشهر می پرداخت که در ماه های آخر حیات زمینی سید مرتضی از تلویزیون پخش شد. اما قسمتهای پایانی آن نا تمام ماند تا آنجا که ویزور دوربین سید مرتضی ، شهری در آسمان را به او نشان داد و در بیستم فروردین 1372 و در قتلگاه فکه ، سلوک خون را برای او رقم زد. 

صادق آهنگران ، شور آفرین سالهای جنگ با شهادت او ، مرثیه ای در وصف شهادت خواند و مژده داد که در باغ شهادت ، باز، باز  است. رهبر انقلاب نیز با حضور در مراسم پیکر پاکش و اعطای عنوان « سید شهیدان اهل قلم » وی را بدرقه کرد .

اینها تنها صفحه ای از کتاب زندگی هنرمند متفکری است که هنر متعهدانه را معنا کرد و در حجاب هنر و تکنیک زمین گیر نشد و خرق این خرقه نمود.

هر چند باید متاسف بود که به قول دخترش:« آوینی خوب برای خیلی ها ، آوینی مرده است »

 

 م. ش 

متین


[ پنج شنبه 95/10/16 ] [ 9:40 صبح ] [ متین ] [ نظرات () ]

به سکوتت نگرانم 

به سکوتت .... نگران... نه .....نگرا.....نم

 

نگرانم 

 

نگرانم که گران باشد اگر در نظر تو  سخنانم

 

نازنین آهوی شیرین سخن من

بخرامد زدلم 

 

وز پس آن هم نگرانم 

نگرانم زگرانی تو ای جان به تن خود

که بمانی و نمیرم
من که یک عمر به این بند اسیرم 
نگرانم

م. ش (متین)

[ پنج شنبه 95/10/16 ] [ 9:39 صبح ] [ متین ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

شعر من و شبهای سر زلف تو دلدار// حیران و پریشان و پر از شور نهانی است// پشت من از آن روز که در بند تو هستم// مانند سر ابروی زیبات کمانی است//
موضوعات وب
امکانات وب


بازدید امروز: 4
بازدید دیروز: 24
کل بازدیدها: 67852